چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

خداحافظی
نظرات ()

سلام دوستای مهربون و گلم که نبودنم نگرانتون کرده..

دوستای عزیزی که بهم گفتین بی معرفت شدم و فراموشتون کردم ..نه اصلا اینطور نیست من به دلایلی دیگه تو این وبلاگ مطلب نگذاشتم ولی همیشه خواننده وبلاگ های دوستای عزیزم بودم و از حال و احوال همگی خبر دارم ..از شادی هاتون شاد شدم و از غم هاتون غمگین...

میخواستم اینجا رو حذف کنم به خاطر یه سری مزاحمتایی که برام پیش اومد و منو رنجوندناراحت...

 اما مگه میتونم خونه ای که چند سال توش زندگی کردم رو خراب کنم؟

این خونه باید باشه تا همیشه شاکر خدای مهزبونم باشم..خدایی که معجزه ای بس عظیم رو بهم نشون داد..

عزیزانم فعلا این آخرین پستم هست

همتون رو به خدای مهربون میسپارم

التماس دعا

پ.ن:دوست عزیزی که چشم نداری شادی کسی رو ببینی تو رو به خدا واگذار میکنم و برات دعا میکنم به همه آرزوهات برسی




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩۳/٦/٥
زمان : ٤:۱٢ ‎ب.ظ
این روزها...
نظرات ()

سلام دوستان مهربونم

بعد از کلی تاخیر اومدم از روز زایمانم براتون بنویسم

پنجشنبه 28 فروردین حوالی عصر از بلوک زایمان بهم زنگ زدن که دکترت گفته بیا بیمارستان برای چکاپ فشار خون..ما هم سریع راه افتادیم سمت بیمارستان به شوهرم گفتم فعلا به مامان اینا خبر ندی تا ببینیم چی میشه..خلاصه رفتیم و معلوم شد فشارم بالاست حول و حوش 14 و 15..دکترم دستور بستری داد که اگر فشارم نیاد پایین فردا صبحش سزارین بشم..

حالم گرفته شد ...هنوز چند روزی تا تاریخ زایمانم مونده بود..خیلی نگران بودم..اما فشارمم بالا بود و ممکن بود به دخترم آسیب برسونه..بالاخره با اشک و بغض بستری شدم..برای اینکه فشار خونم بیاد پایین بهم آمپول سولفات منیزیوم زدن..دردش تا آخر عمرم از یادم نمیره..دو ساعت تمام تو اتاق تنها گریه کردم و به خودم میپیچیدم..قرار بود تا صبح 3 تا از این آمپولا به پهلوم بزنن..اما وقتی حال منو دیدن با اجازه دکتر به سرمم تزریق کردن..خلاصه شب سخت و دردناکی رو گذروندم ...اون شب همش اشک میریختم و به خودم میگفتم تحمل کن این درد هم رو همه دردهای دیگه ای که تا الان کشیدم همش فدای یک تار موی دخترم..خدا رو التماس میکردم دخترم سالم به دنیا بیاد تا همه ی اینا یادم بره...رو تختی دراز کشیده بودم که پارسال به خاطر دوقلوهام بستری شدم..همه چیز برام آشنا بود حتی ماماهای بلوک زایمان رو به اسم میشناختم..بهشون گفتم منو یادتون میاد؟ من همونم که رو همین تخت درد زایمان کشیدم و دختر و پسرم رو از دست دادم..یکی از بهیارا منو شناخت وکلی خدا رو شکر کرد که این دفعه به سلامت به هفته 38 رسیدم..

شب تا صبح چشمم به ساعت بود ..اصلا نمیگذشت..اذان صبح بالاخره رسید..تیمم کردم نماز خوندم..زیارت جامعه کبیره و حدیث کسا خوندم و دخترم رو به خدا و ایمه سپردم..گان پوشیدم منتظر اومدن دکتر شدم..بالاخره دکتر اومد ...از اتاق عمل اسمم رو صدا زدن ..صدای ضربان قلبم رو میشنیدم ..متخصص بی هوشی از مزایای اسپاینال و معایب بیهوشی جنرال برام گفت و تصمیم گرفتم بی حسی رو انتخاب کنم..رو تخت اتاق عمل دستم تو دست دکتر مهربونم  بود و در حالی که برام دعا میخوند و ذکر میگفت متخصص بیهوشی امپول بی حسی رو به کمرم تزریق کرد کم کم پاهام گرم شد و عمل شروع شد..چند دقیقه گذشت که من احساس درد سمت چپم کردم و گفتم من درد رو احساس میکنم سریع به آنژوکتم دارو تزریق شد و دیگه چیزی نفهمیدم نمیدونم چند ثانیه یا دقیقه گذشته بود که احساس کردم یه چیز نرم و گرم رو گونه ام احساس میکنم..چشمام رو باز کردم و دختر قشنگم رو دیدم...

این روزها وقتی با بهارم تنها میشم بغلش میکنم لبمو میچسبونم به گوشش و آروم آروم باهاش حرف میزنم..از گذشته براش میگم..از اون اوله اولش..از روزی که تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم..از ماه هایی که میومد و میرفت ولی خبری از بچه نشد..از روزی براش میگم که جواب دردناک آزمایش همسرم رو گرفتیم..از بهت و حیرت و چشمهای غمگین بابایی مهربونش، از روزهایی که دیگه هیچ شادی ای تو خونمون نبود، از بغض های پنهانی و گریه های یواشکی خودم ، از روزهایی که اسیر مطب دکترها و بیمارستان ها بودیم ..از عمل سخت و بی فایده بابایی..از اولین میکرو بی نتیجه سال 89..از افسردگی بعدش ...از کیسه کیسه داروهای گیاهی که برای بابایی میخریدم..از داروهایی که تو ایران نبود و از دبی برامون میفرستادن، اما همش بی فایده..براش میگم که هر چی بیشتر تلاش میکردیم برای داشتنت اما انگار بیشتر ازت دور میشدیم..

از خواهر و برادرش براش میگم..از جگر سوخته ام..از آتیش قلبم که هنوز شعله وره..

التماسش میکنم که هیچ وقت تنهام نزاره..التماسش میکنم که برای دوستای منتظرم دعا کنه تا اونا هم این روزها رو ببینن...

این روزها رو تو خوابم هم نمیدیدم....

این روزها رو برای همه شما دوستای گلم آرزو میکنم...




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩۳/٢/٧
زمان : ۱:۳٤ ‎ب.ظ
فرشته من زمینی شد
نظرات ()

دوستای عزیزم با خوندن نظراتتون اشک شوق تو چشمم جمع شد..خداروشکر میکنم که دوستای گلی مثل شما دارم..ببخشید که نتونستم جواب بدم و فقط تایید کردم و برای تک تکتون دعا کردم...

تقریبا 8 روزی میشه که فرشته من پا به این دنیا گذاشته...حسی رو که این روزها دارم وصف ناشدنیه..اصلا باورم نمیشه این موجود کوچولو که آروم کنارم خوابیده از وجود خودمه..هر لحظه خدا رو شکر میکنم و هر لحظه برای همه منتظرا دعا میکنم..

جمعه 29 فروردین ساعت 11:50 دقیقه ظهر بهار زندگیم به دنیا اومد...

ان شاالله در پست بعدی مفصل از زایمانم براتون مینویسم

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩۳/٢/٦
زمان : ۳:٠٧ ‎ب.ظ
روزهای آخر انتظار
نظرات ()

دیروز بعد از تقریبا 7 ماه برگشتم خونه خودم..حس عجیبی دارم بین ناراحتی و خوشحالی..ناراحت از اینکه به خونه مادری عادت کرده بودم و دل کندن سخت بود..خوشحال از اینکه روزهای سخت رو به سلامتی طی کردم و بالاخره برگشتم خونه تا منتظر باشم روی ماه دخمل گلم رو ببینم..واقعا باورم نمیشه که به اینجا رسیدم..شاید هفته دیگه چنین روزی فرشته نازم زمینی شده باشه..وقتی به گذشته فکر میکنم و به روزهای سخت انتظار،حالم دگرگون میشه...

یعنی واقعا منی که از مادر شدن نا امید بودم و به رحم اجاره ای و فرزند خوانده فکر میکردم تا هفته دیگه مادر میشم؟ نمیدونم چه حالی دارم انگار خوابم ، باورم نمیشه، ولی نه، مگه من به رحمت خدا ایمان نداشتم؟ مگه تو اوج نا امیدی ،تو اوج ناراحتی، یه صدایی تو گوشم مدام نمیگفت "ان مع العسر یسرا" ؟  چرا خوب یادمه..اون آرامشی که بعد از هق هق گریه تو سجاده نماز میومد سراغمرو خوب یادمه..اون نور امیدی که تو دلم بود و بهم میگفت صبر داشته باش رو یادمه..

هفته دیگه معجزه زندگی من پا به این دنیا میزاره..تا به همه ثابت کنه بدون اراده الهی برگی از درخت نمیفته..

خدایا در مقابل عظمت تو، من هیچم، من بنده ای رو سیاه و گناهکارم که تو دستم رو گرفتی و منو لایق مادر شدن دونستی..خدای مهربونم باز هم کمکم کن تا بتونم دخترم رو در مسیر خودت تربیت کنم..کمکم کن تا دخترم باقیات صالحاتی باشه برای من و همسرم

دوستان عزیزم شاید این آخرین پستم قبل زایمانم باشه..برام دعا کنین زایمان راحتی داشته باشم و دخترم صحیح و سالم به دنیا بیاد

ممنونم از همتون




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩۳/۱/٢٤
زمان : ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ
نوروز 93
نظرات ()

سلام

امسال اولین سالی بود که تهران موندیم و هیچ مسافرتی نرفتیم..همش خونه بودیم ..یه روزایی واقعا کسل میشدم ولی خوب دیگه به عشق دخترم همه سختی ها رو تحمل میکنم..

چند روزه دردهای بدی اومده سراغم..انقباض و درد پریودی..9 فروردین هم به همین علت بیمارستان بستری شدم..اصلا نمیتونم از جام تکون بخورم...دخملی هم جاش تنگ شده و فقط تو دلم میلوله اما شکمم اصلا اصلا بزرگ نشده ..تو بیمارستان همه بهم میگفتن شکمم کوچیکه..خیلی نگران وزن بهارم..میترسم با این دردهایی که اومده سراغم زود زایمان کنم از طرفی هم بهار کم وزن باشه..

خیلی خیلی التماس دعا دارم از همتون

امروز هم 35 هفته و 5 روز از بارداریم گذشت

خدایا هزاران بار شکرت




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩۳/۱/۱۳
زمان : ٤:۱٥ ‎ب.ظ
تولد
نظرات ()

امسال اولین سالیه که سالروز تولدم یه فرشته دوست داشتنی تو دلم جا خوش کرده و همین الان که من دارم مینویسم داره سکسکه میکنه..الهی فداش بشم چقدر دلم میخواد بغلش کنم ..بوسش کنم..نوازشش کنم، بهش بگم مامانی میدونی من چند ساله منتظرتم؟ میدونی هیچ سالی به اندازه امسال که تو در وجودمی سالگرد تولدم شاد نبودم؟ میدونی تمام این سالها زندگی برام جز غم و اشک چیزی نبود؟

دخترکم 30 سال گذشت از روزی که مادرم منو با درد و رنج بسیار به دنیا آورد...بله امروز وارد دهه چهارم زندگیم شدم عزیزم..خدارو هزار بار شکر میکنم به خاطر تمام بلاهایی که تو این سالها ازم دور کرد..شکر میکنم به خاطر تمام نعمت هایی که بهم داده ..خدا رو شکر میکنم به خاطر همه چیز و همه افراد مهربونی که دورو برم هستن..

دختر نازم امسال بابایی هم خیلی خوشحاله..با چه ذوق و شوقی در حال آماده کردنه خونه است برای آمدن تو..پس خواهش میکنم ازت صحیح و سالم بیا و هیچ وقت تنهامون نزار..هیچ وقت...

راستی بابایی برا تولدم دو تا دستبند ناز خریده..خیلی کم پیش میاد که سوپرایزم کنه..دستش درد نکنه ..

امروزم به امید خدا 32 هفته بارداریم تمام میشه امیدوارم حسابی تپلی شده باشی نازنینم




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٦
زمان : ۳:۳٢ ‎ب.ظ
هفته 32..خدایا شکرت
نظرات ()

خداروشکر..از اول بارداریم همش میگفتم یعنی ممکنه هفته های 30 و بالاتر رو ببینم؟ اما الان تو هفته 32 هستم به لطف خدا..

روزهای سخت و شیرینی رو میگذرونم و همچنان منزل پدری و در استراحت مطلقم..وای وقتی یادم میفته هنوز هیچ کاری نکردم..هنوز سیسمونی نچیدم استرس میگیرم..این روزهام اینقدر کمر درد و پشت درد دارم که چسبیدم به تخت و اصلا نمیتونم از جام بلند شم یه سر برم خونه کارام رو بکنم...راستش هنوزم میترسم برم خونه خودم..بنده خدا مامانم واقعا شرمندشم تو این چند ماه خیلی بهش زحمت دادم..کاش بتونم یه ذره از زحماتش رو جبران کنم...

برام دعا کنین این هفته های باقی مانده هم بخیر بگذره و دخترم سر وقت و سالم به دنیا بیاد...

 

خدایا هزاران مرتبه شکرت...




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
زمان : ۸:۳۸ ‎ب.ظ
پایان سه ماهه دوم..خدایا شکرت
نظرات ()

سلاممممممم

من اومدم بعد از کلی تاخیر..ببخشید که نگرانتون کردم...راستش تو این چند هفته اینقدر استرس داشتم که نمیتونستم چیزی بنویسم..تقریبا دو ماهی بود که دکتر نرفته بودم..روزها مثل قرن برام میگذشت و هر روزی که میگذشت تو تقویمم خط میزدم..بی صبرانه منتظر 8 بهمن بودم که نوبت دکترم بود..خلاصه روز موعود رسید و من با هزار دلواپسی راهیه مطب دکتر شدم..بعد از 3 ساعت معطلی نوبتم شد..روی تخت دراز کشیدم و صلوات میفرستادم و چشمم فقط به صورت دکتر بود...خدا رو صد هزار مرتبه شکر که همه چیز خوب بود..وای که قشنگترین صدای زندگیم آهنگ صدای قلب دخترمه...دلم میخواست همونجا رو تخت میخوابیدم و به این صدای زیبا گوش میدادم اما خوب فقط برای چند لحظه طول کشید ..سن بارداریم هم 26 هفته و 5 روز بود...خانم دکتر برام 6 تا آمپول بتامتازون نوشت که 3 تا رو هفته 29 و 3 تا رو هفته 30 بزنم واسه اینکه اگر خدای نکرده نی نیم زودتر قصد اومدن داشت مشکل تنفسی نداشته باشه..واکسن کزاز رو هم رفتم زدم...داروهام هم که طبق دستورات قبلی باید ادامه بدم ....

خدارو صد هزار مرتبه شکر که سه ماهه دومم تمام شد...گرچه که از خوابیدن زیاد بدن درد و معده درد گرفتم اما خدا رو شکر که تا اینجا مشکل خاص دیگه ای نداشتم و همه چیز خوب پیش رفته...باز هم باید به استراحت مطلقم ادامه بدم تا هفته 31 که سونوی داپلر برم ببینم وضعیتم چطوره...راستش دیگه تو خونه موندن و رو تخت خوابیدن های ٢۴ساعته اذیتم نمیکنه و باهاش کنار اومدم...همه سختی هام رو وقتی دخترم تو دلم سکسکه میکنه و یا لگد میزنه فراموش میکنمقلب

تو این چند سال اخیر که گذشت هر چه به عید نزدیک میشدیم من غمم بیشتر میشد..اصلا دلم نمیخواست عید نوروز بیاد...احساس میکردم هیچ دلخوشی ای ندارم...از اومدن بهار ناراحت بودم..چون یه سال از عمرم کم میشد و من هنوز منتظر....اما امسال بی صبرانه منتظر بهارم...

هم فصل بهار هم دخترم بهاررررر...

خدایا نمیدونم با چه زبانی و چه عملی ازت تشکر کنم..خدایا خودت مواظب بهارمممم باش

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
زمان : ۳:٥٦ ‎ب.ظ




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.