چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

روزهای پس از انتقال

سلام

امروز ۴ شنبه است..دقیقا هفته پیش در این روز ساعت ٢ بعد از ظهر واسم دو تا جنین تپل مپل انتقال دادن و مستقیم از بیمارستان به خونه مامانم اومدم ..وای چقدر زود گذشت..تو این روزا همش خوردم و خوابیدم و از مامانم شرمنده ..فقطم یک روز مادر شوهرم اومد دیدنم حتی یک بارم زنگ نزد به خود من که حالمو بپرسه..بی خیال..نمی خوام غصه بخورم من همه دل شکستنامو میسپارم دست خدا که خودش تلافی کنه..

شب اول انتقال از درد کمر و پهلو تا صبح بیدار بودم تا ٣ روز حالم بد بود ولی بعدش بهتر شدم و این روزا فقط گاهی زیر دلم درد می گیره

هفته دیگه این موقع جئابش معلوم میشه که باردارم یا نه..

توکل به خدا 

  
نویسنده : آرام ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
تگ ها :

عمل پانکچر

دیروز رفتم واسه عمل پانکچر ..خیلی استرس داشتم وقتی وارد اتاق عمل شدم داشتم سکته می کردم ولی پرسنل اتاق عمل خیلی مهربون بودن و کمی آروم شدم

کلا عملم نیم ساعت طول کشید و من ۴۵ دقیقه بیهوش بودم..وقتی به هوش اومدم فهمیدم کلا ۴ تا تخمک ازم آزاد شده بود. با اینکه ٢ تا خانمی که همرام بودن یکی ٣۵ تا و دیگری ١١ تا تخمک داشتن..خیلی نگران شدم ولی بازم مثل همیشه توکل کردم به خدا و گفتم شاید مصلحتی بوده

حالا امیدوارم که ۴ تا جنین با کیفیت خوب داشته باشم

ایشالا ۴ شنبه میرم که جنین هامو انمتقال بدم

  
نویسنده : آرام ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
تگ ها :

سه روز مانده به عمل

امروزدوباره رفتم واسه سونوگرافی ..دیگه زیر دلم خیلی درد میکنه بس که تخمک هام بزگ شدن هر کدومش به ١۵ الی ١٧ سانت رسیدن ..دکتر گفت وضعیتت خوبه و یکشنبه صبح برام وقت عمل گذاشت

گرچه که امشب هم باید ٢ تا گونال و ٢ تا مریونال نوش جان کنم فردا شب هم ٢تا HCG ..یعنی دیگه طاقت آمپول زدن ندارم واقعا دردم میاد از این آمپولا ):

رب لا تذرنی فردا و انت خیر الوارثین

این ذکری هستش که امام رضا فرمودند برای طلب فرزند بسیار مجرب هستش که باید روی سنگ فیروزه بنویسیم..واسه همین مامان مهربونم امروز صبح رفته تجریش و واسم گردنبند فیروزه با این دعا رو گرفته که بندازم گردنم....

الهی به امید تو 

  
نویسنده : آرام ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥
تگ ها :

یا الرحم الراحمین

سلام..

دوباره دیروز رفتم واسه سونوگرافی طبق معمول ٣ ساعت علاف شدیم..دیگه عادت کردیم (: با چند نفر دوست شدم و واقعا از ته دل آرزو میکنم این ماه هممون به حاجتمون برسیم

خوب دیروز ۴ تا آمپول گونال داد و ۴ تا هم HMG تا 5 شنبه البته که دکا هارو باید ادامه بدم..5 شنبه باید برم سونو اگه وضعیتم خوب بود یکشنبه واسم وقت عمل میذارن ..خودمم باورم نمیشه که کارام داره اینقدر زود پیش میره..بعد از بیمارستان رفتم خونه مامان و ناهار خوردم و کمی استراحت کردم و بعدش رفتم جمال واسه خودم کمی لوازم آرایش خریدم و از هالیدی هم لباس تو خونه ای و آمپول هارو هم زدم و برگشتم خونه مامانم چون همگی شام اونجا بودیم و تا آخر شب کلی بهمون خوش گذشت

شنبه رفتم دفترچه بیمه ام رو تعویض کنم که دیدم روی برد نوشته پرداخت هزینه های نازایی مثل عمل آی وی اف و میکرو برای یک بار در عمر پرداخت میشود.اینقدر خوشحال شده بودم که نگو چون من  سر این مسئله دلم خیلی شکسته بود ولی وقتی دیدم مشکل مالی هم حل شد دیگه یقین پیدا کردم که وقتی استخاره گرفتم برای شروع کارامون و جوابش بسیار عالی دراومد حکمتش چی بوده ..یعنی خدا همه راه هارو واسمون باز کرده تا نی نی دار بشیم..اون روز کاملا من در حیرت بودم که عجب خدایی داریم و اشکام بی اختیار میریخت واقعا خدا الرحم الراحمین هستش

 

 

 

  
نویسنده : آرام ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢
تگ ها :

گونال اف عزیز

دیروز دوباره رفتم پارسیان ..وای که چقدر آدم علاف میشه تو این بیمارستان..ساعت 11 رفتم تا 2 کارم تمام شد ..بعد از اینکه دکتر سونو کرد برام 8 عدد آمپول گونال اف واسه 4 روز تجویز کرد یعنی روزی 2 تا ..تازه گفت دور ناف بزنم ..بلاخره تونستم آمپول هارو از یه داروخانه پیدا کنم دونه ای 20 هزار تومان ناقابل..و بردم همون موقع درمانگاه ضرابخانه واسم تزریق کنه..گفت ما دور ناف نمیزنیم منم گفتم به درک بزن به بازوم..تازه قبلش طفلک مامانم اون یکی آمپول رو تو خونه زده بود بهم ..به مامانم نگفتم دکتر بهم آمپولای جدید داده آخه بنده خدا خیلی غصه میخوره ): از دیروز تعداد آمپولهام شد روزی 3 عدد..خدا بده برکت

دیروز تو بیمارستان با چند نفر آشنا شدم که همشون یه بار میکرو کرده بودن و جواب نگرفته بودن و اومده بودن از جنین های فریز شدشون استفاده کنن ..خیلی غصه خوردم و ناراحت شدم..تا شب حالم خراب بود و تو فکر بودم که آیا مال من چی میشه؟ ولی وقتی به این فکر کردم که تا خدا نخواد برگی از شاخه درخت نمی افته کمی از نگرانی هام کم شد و باز هم مثل همیشه توکل کردم به خدا

  
نویسنده : آرام ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸
تگ ها :

شروع دلواپسی

 بعد از ٢ سال که خودت با پای خودت نمیای تو دلم،پس مجبوریم به توی تنبل که حال و حوصله این دنیا رو نداری کمک کنیم و هولت بدیم تا شاید افتخار بدی و بیای ..آره میدونم که زندگی تو این دنیا چیزی جز سختی برات نداره..ولی عزیزکم قول میدم من و امین(بابای آینده ات) همه کاری بکنیم تا سختی نکشی..پس طوروخدا حالا که دیگه تصمیم گرفتیم هرکاری بکنیم که تو رو به بوجود بیاریم پس ناز نکن و باهامون همکاری کن تا کارامون با موفقیت تمام شه

امروز تازه ٣ روزه که آمپول های دکاپپتیل رو شروع کردم به زدن ..اووووو ...کو تا ١٧ تای دیگه ..ببین من چقدر باید زجر بکشم؟ هر شب باید برم آمپول بزنم ؟تازه معلوم نیست بعد از این ٢٠ تا آمپول چندتا دیگه آمپول باید بزنم ): سوراخ سوراخ میشم

این روزا  حال و حوصله ندارم یک هفته هم هست دانشگاه شروع شده ولی من نرفتم..حوصله ندارم..همش دارم به تو فکر میکنم و نگرانم که با این همه دوا درمان چی میشه آخرش؟ به هر حال تا ٢ ماه دیگه معلوم میشه

من تو رو به عنوان هدیه ..به عنوان امانت.. صحیح و سالم از خدا خواستم..دیگه توکل به خودش

افوض امری الی الله..

 

  
نویسنده : آرام ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
تگ ها :



.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.