چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

بک یا الله

سلام گلکم

دلم برات خیلی تنگ شده نفسم..امروز 21 ماه رمضان بود..21 روز گذشت باورم نمیشه که روزها داره مثل برق و باد میگذره..شب 19 و شب 21 ماه رمضان مثل سال های گذشته رفتیم حسینیه حاجیان جلسه آقای دکتر اسدی..و امروز هم در تشیع جنازه نمادین امیرالمومنین(ع) شرکت کردیم..خیلی خوب بود..خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی

میدونی نفسم اونجا که ما میریم همه مامانا با بچه های شیر خوارشون میان.. هر سال آرزو میکنم کاش سال دیگه منم با نینیم بیام ..امسال هم باز دعا کردم واسه همه چشم انتظارها..اول واسه دوستای عزیزم تو نی نی سایت که تک تک اسم بچه های کلوب رو آوردم و بعد واسه خودم ..

چقدر دوست دارم وقتی قرآن بر سر ،دستای گنهکارم رو به آسمون دراز میکنم و با چشمانی اشکبار زیر لب بک یا الله را زمزمه میکنم...و خدا رو قسم میدم به 14 معصومش تا بهترین تقدیر رو برامون رقم بزنه........

نازم،باز هم از خدا میخوام تا تورو بهم هدیه بده تا سال دیگه تو رو هم با خودم ببرم و قرآن بر سر کوچولوت بگیرم ....

فردا شبم شب قدره..ولی ما تو راهیم..داریم میریم پابوس اقا امام رضا(ع)..امام رضایی که هر چه دارم از اوست

  
نویسنده : آرام ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
تگ ها :

عشقولانه با خدا

 خدایا،از کوی تو بیرون نرود پای خیالم،نکند فرق به حالم،چه برانی چه بخوانی،چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی،نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی،بنما لطف به انگشت محبت،که تو رحمان و رحیمی......

خدایا خلاصه خیلی عاشقتم...عاشق رحمت بی پایانتم..

جواب آزمایشهامو گرفتم خدارو شکر هیچ مشکلی نبود..خدا جونم هزارمرتبه شکرت

  
نویسنده : آرام ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
تگ ها :

یک دل نوشته

سلام عزیزم

دلم واسه نوشتن برات تنگ شده بود..دیشب افطار مهمون داشتم خونواده باباییت بودن که با خودشون یه مهمون چینی هم آورده بودن..خدا رو شکر غذا ها اندازه بود و آبروریزی نشد..خلاصه جات خیلی خالی بود که بهم بخندی با زبان انگلیسی دست و پا شکسته با مهمونمون حرف میزدم ..دیشب فهمیدم  باید دوباره برم کلاس زبان..ایشالا بعد از ماه رمضان میرم.

خوب هفته پیش رفتم آزمایشهایی که دکتر عارفی برام نوشته بود رو دادم ..هههه 135 هزار تومان با دفترچه هزینه آزمایش خونم شد..البته که فدای سرت ..حالا دعا کن میرم جواب آزمایشامو بگیرم مشکلی نداشته باشم..

جونم برات بگه که یکی از دوستام که شوهر اونم وضعیتش مثل باباییت بود طبیعی باردار شده..نمیدونی چقدر امیدوار شدم ..هر روز که میگذره بیشتر به این موضوع پی میبرم که همه چیز دست خداست  و فقط باید خدا بخواد تا یه اتفاقی بیفته..بدون اراده خداوند برگی از درخت نمیفته..........................

دیشب در کمد رو باز کردم تا کتاب بردارم و بخونم چشمم به کفشات افتاد ..قلبم تیر کشید..یاد 3 سال پیش افتادم که تازه میخواستم واسه بارداری اقدام کنم ..رفتم پابوس امام رضا و ازشون خواستم بهم کمک کنن..گفتم حالا که اومدم مشهد میخوام اولین چیزی که واسه بچم میخرم از اینجا باشه به خاطر همین با دختر دایی فاطمه رفتیم پروما و یه جفت کفش خیلی خوشگل و نانازی واست خریدم البته نمیدونم چرا کفش دخترونه خریدم..چون اون موقع ها آرزوم این بود که دختر داشته باشم ولی الان آرزوم اینه که باردار بشم و خدا بهم فرزند سالم بده فرقی هم واسم نداره دختر باشه یا پسر..

یعنی میشه یه روز بی بی چک منم مثبت بشه..میشه یه روز بیام اینجا از شیرین کاریهات بنویسم و عکساتو بذارم..میشه وقتی میریم پارک و تفریح و مسافرت اینقدر جای خالی تورو احساس نکنم..میشه دیگه غم رو تو چشمای باباییت نبینم..بمیرم براش ناراحت...میدونم که بالاخره یه روز میشه

راستی 2 روز پیش سارا هم زایمان کرد و خدا بهش یه دختر داد..خدا رو شکر

 

 

  
نویسنده : آرام ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱
تگ ها :

دلم تنگ است..برای مادرم زهرا

یه متن خیلی قشنگ از یه جا پیدا کردم..خیلی دوستش دارم
 
دلم تنگ است برای شانه های صبر
برای ناله های شب
برای گریه های درد
چه شد آن حرمت دلها
چه شد آن عهد وآن پیمان
کجا گم کرده راه شب
سبو در دست وراه کج
فغان از دست این وجدان
فغان از کج رو نادان
خداوندا نشانم ده حقیقت را
ومحو کن راه ظلمت را
خداوندا مدد میخواهمت امشب
خداوندا سبب میخواهمت امشب
من امشب با هوای مادرم زهرا
و همدردیه با گلها
در آن هنگام که در میسوخت
زمین، جولانگاه شیطان بود
و شب میتاخت و روز در بستر بیماری و مرگ بود
نه از درد بود
از غم بود
از ناشکیبایی بر عهد بود
دلم تنگ است
برای مادرم زهرا
برای مادر غمها
در آن هنگام که در میسوخت
دل انسانیت میسوخت
زمین وآسمان میسوخت
در آن هنگام که گل در پشت در بشکست
زمام عهد ها بشکست
سبو بشکست
دل هفت آسمان بشکست
مرگ بر شب
مرگ بر کجرو بی درد
مرگ بر ظلمت یک دهر
تو را گم میکنم هر شب ز دستانم
چراغی نیست راهی نیست
و من تنها بدون یاور وهمرا
زمین در زیر پاهایم
نفس را تنگ میگیرد
که من ازننگ میمیرم
و میگوید
چه شد آن حرمت دلها
چه شد آن عهد وآن پیمان؟
  
نویسنده : آرام ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥
تگ ها :

همه چی آرومه.......

سلام عسلم

این روزها خیلی خوشحالم ..نمیدونم چرا ولی خوشحالم دیگه..دیگه اون آدم افسرده چند ماهه پیش که همش میشست یه جا به خاطر نبودنت غصه میخورد نیستم..گلم فکر نکنی دیگه منتظرت نیستما ..چرا منتظرتم..و هر کاری میکنم تا بهت برسم ولی با تفکر مثبت ..میخوام به این فکر کنم که دیگه چیزی نمونده که بیای تو دلم..دارم همه چیزو آماده میکنم برات..اولین کار اینه که تصمیم داریم خونمون رو عوض کنیم..آخه اینجا خیلی کوچیکه و نمیخوام یه وقت اذیت بشی مامانی..دعا کن تو این چند ماهه بتونیم از اینجا بلند شیم بریم یه جا نزدیک خونه مامان بزرگت اینا...

 دیروز رفته بودم تجریش ..لباس بچه ها رو می دیدم دلم واست ضعف میرفت ولی واست هیچی نخریدم..گفتم اگر واست بخرم ناز میکنی و دیرتر میایقلب

در ضمن دیروز باباییت بهم گفت واسم کار پیدا کرده..وای خدا خیلی خوشحال شدم..

خدایا من از زندگیم خیلی راضیم..اگر قبلا ناشکری میکردم به بزرگی خودت منو ببخش.

عسل مامان من منتظرتم ..میدونم میای حالا چه 1 ماهه دیگه چه 1 ساله دیگه چه .... ولی من تا آخر عمرم منتظرتم قلب 

 

 

  
نویسنده : آرام ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳
تگ ها :



.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.