چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

برای شما دوستان همدردم

سلام به همه دوستای منتظرم...دوستانی که تمام این سالها همراه من بودن..دوستانی که همه حس و حالمون شبیه به هم بود...هممون با هم هر ماه و هر ماه منتظر بودیم..با هم اشک میریختیم و با هم به هرکسی که از بینمون کم میشد و مادر میشد تبریک میگفتیم و به خدا میگفتیم خدایا میشه یه روزی یه کسی به منم تبریک بگه؟؟؟...هممون با هم وقتی بچه ای رو میدیدم اشک تو چشمامون جمع میشد و دلمون به حال خودمون میسوخت که از این نعمت زیبا محرومیم...چقدر میرفتیم لباس و کفش بچه میخریدیم و ماه ها و سالها خاک میخورد و ما باز هم برای نیامدنش اشک میریختیم....امان از بغضهای پنهانی که باید فرو میدادیم تا کسی متوجه نشه..رو لبمون لبخند تو دلمون غوغا...بعضی وقتا نا امیده نا امید میگفتیم من هیچ وقت مادر نمیشم و یه وقتا امیدوار که چرا منم یه روزی کودکم رو تو وجودم حس میکنم...

یه روزایی تنها میرفتم پارک و به بچه ها و مادراشون نگاه میکردم که با چه شادی و هیجانی بازی میکنند و اشکام میریخت...یه روزایی میرفتم پشت ویترین لباس بچه و با حسرت به وسایل نوزادی نگاه میکردم و اشکام میریخت...اگر میرفتم تفریح و مسافرت بازم گمشده ای داشتم که نمیگذاشت شاد باشم و بهش فکر نکنم و اشکام سرازیر بود..وقتی به چشمای غمگین شوهرم نگاه میکردم میسوختم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم چون میدونستم از همه بیشتر اونه که داره زجر میکشه...وقتی به صورت ناراحته مامانم نگاه میکردم که به خاطر ناراحتیه من عذاب میکشید دیونه میشدم و در درونم گریه میکردم...

نمیدونم چی بگم...زبونم از این معجزه بند اومده..مگه میشه آدم بره کربلا دست خالی ردش کنن..قربون امام حسین برم که یک سال نشده حاجتمو داد...زیر قبه امام حسین دعا مستجابه...شک نکنین ..من هر چیزی که اونجا خواستم یک سال نشده همه و همش با نظم و ترتیب محقق شد...

زندگیم فدای امام رضا...بارها گفتم من هر چه دارم از اوست...

راستی یادم رفت بگم جواب ازمایشم هم + بود با بتای 731...خداااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونم ازت ..ممنونم ...ممنونم

خدایا عاجزانه التماست میکنم این هدیه رو به همه دوستای منتظرم عطا کن..خداجونم برای تو که کاری نداره دل دوستای منو شاد کنی..خدایا ازت خواهش میکنم

دوستای عزیزم ....ازتون خواهش میکنم نا امیدی و ناراحتی رو کنار بگذارین و با کفشای آهنین به دنبال درمان باشین و به خدا توکل کنین و دائم این ذکر رو تکرار کنین:

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ

میدونم به زودیه زود شما هم مامان میشین فقط باید زمانش برسه...به رحمت خدا شک نکنین

عاشق همتونم

 

  
نویسنده : آرام ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
تگ ها :

انتظار 3

نمیدونم چی بگم..زبونم بند اومده...اصلا باورم نمیشه...امروز روز 12 انتقالم بود...بی بی چک خریدم ..با کمال ناامیدی ازش استفاده کردم بلافاصله خط دومش پررنگ شد..خدایا من چی دارم میبینم...بی بی چک +؟؟؟؟؟؟ نه..حتما اشتباه شده...نیم ساعت بعد یه بی بی چک دیگه بازم بلافاصله خط دومش پر رنگ شد......

هنوز تو شوکم...منتظرم دوشنبه برم آز بدم...

أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

  
نویسنده : آرام ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
تگ ها :

انتظار 2

سلامممممممممممم..بعد از این همه غیبت دوباره اومدم...تو پست قبلیم نوشتم امروز آخرین روزیه که آمپول داشتم...ههههههههههه زهی خیال باطل  از روز پانکچر که اول اردیبهشت انجام شد روزی 3 تا آمپول میزنم ...دوتا هپارین و یه دونه پروژسترون..نمیدونین همه بدنم سیاه و کبود شده از آمپولا...دیگه اشکم داره درمیاد...

دوشنبه اول ماه قمری بود که من انتقال جنین داشتم...چه روز خوبی بود..خیلی خوب...5 نفر بودیم که انتقال داشتیم تا دکتر بیاد کلی گفتیم و خندیدیم..خلاصه دکتر اومد و واسه من 3 تا نی نی ناز انتقال داد و گفت 2 تا دیگه هم دارم که فریزشون کرده..در حال حاضر من 5 تا نی نی دارم..3 تا تو دلم و 2 تا تو فریزر..الهی فدای همشون بشم............

از روزی که انتقال دادم مستقیم رفتم خونه مامانم و دو روز کامل خوابیدم فقط برای غذا و نماز و دستشویی بلند میشدم تا اینکه شب سوم یعنی همون شبی که شوشو رفت چین من حالم بد شد گلوم به شدت درد میکرد و بدجوری سرما خوردم ..مجبور شدم نصفه شبی با مامان و داداشم بریم دکتر چون خیلی ترسیده بودم...گفت فقط باید استراحت کنی تا بهتر بشی..از فرداشم چشمتون روز بد نبینه سرفه و عطسه شروع شد..تا اینکه 2-3 روز بعد بهتر شدم ..شب جمعه بود یعنی شب 5 ام انتقالم که رفتم بخوابم فشار بدی رو قفسه سینم احساس میکردم که به سمت گلو و دستام در حال حرکت بود..بلند شدم نشستم بهتر شد..ولی تا میخواست خوابم ببره فشار رو قفسه سینه دست بردار نبود واقعا فکر میکردم دارم سکته میکنم...ساعت 5 صبح شده بود و هنوز من این حالتا رو داشتم دوباره با مامان و داداشم رفتیم اورژانس بیمارستان عرفان که چون مریض عارفی بودم گفتن باید بری بیمارستان بهمن...خلاصه رفتیم اونجا بلوک زایمان اومدن معاینم کردن و فشار و ضربان قلبم رو چک کردن گفتن پاشو برو مشکلی نداری..من برگشتم خونه دیگه 7 صبح شده بود اما بازم نتونستم بخوابم خلاصه به دستیار دکترم زنگ زدم و شروع کردم به گریه کردن...اونم با دکتر مشورت کرد و گفت چیزی نیست تحمل کن ...شاید بارداری رخ داده باشه...اینو که گفت کمی اروم شدم ولی تا شب بازم خوابم نرفت...

امروز 10 روزه از انتقالم میگذره..دیشب شوهرم از چین برگشت و با هم اومدیم خونه خودمون...همچنان در حال انتظارم ببینم دوشنبه جواب ازمایشم چی میشه

خیلی زجر کشیدم تو این مدت..............خدایا شکرت

خدایا شکرت..راضیم به رضای تو...اگر صلاح میدونی این نی نی هارو برام نگه دار..قول میدم امانت دار خوبی باشم ....هرچی که خیر باشه من همونو ازت میخوام

أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

  
نویسنده : آرام ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :



.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.