چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

درد و دل من با فرشته هام

دیگه داره کم کم 40 روزی میگذره از پایان آرزوهام....از پرواز فرشته هام....

کاش بیان به خوابم کاش بتونم تو خواب بغلشون کنم نوازششون کنم تن نرم و نحیفشونو لمس کنم .....کاش تو خواب ببینمشون...حسشون کنم...بچسبونمشون به بدنم...شیرشون بدم...کاش بیان به خوابم...تا واسشون لالایی بخونم...تا واسشون مادری کنم..

عسلای من...فرشته های پاک و معصوم من...میبینین مامان چقدر داره زجر میکشه؟میبینین چقدر پای مامان درد میکنه؟میشه با دستای کوچولوتون برام دعا کنین خدا زودتر خوبم کنه؟میشه از خدا بخواین گناهای مامان رو ببخشه؟میشه برای بابایی مهربونت دعا کنین؟واسه اینکه کاراش درست شه و دلش شاد بشه؟

نفسهای من....الان کجایین؟اشکای مامانو میبینین؟مامان مجبوره شبا گریه کنه تا کسی نفهمه...ولی میدونم شما میبینین...این اشکا اشکای دلتنگیه...به خدا دلم براتون تنگه....چرا تنهام گذاشتین؟مگه من نگفتم خیلی تنهام و واسه همیشه پیشم بمونین؟پس چرا رفتین؟یعنی من اینقدر بدم؟اینقدر که لیاقت مادری کردن واسه شما رو نداشتم؟

دختر نازم نمیدونی بابایی چه لباسای خوشگلی واست خریده بود...الان کجایی؟تو آسمونا؟پیش خدا؟تو قرار بود همدم تنهاییام بشی..جای خواهر نداشته ام روپر کنی...قرار بود درد و دلامو بهت بگم...قرار بود بهم آرامش بدی...چرا شیطونی کردی کیسه آبتو پاره کردی؟چرا؟؟دوستم نداشتی نه؟آخه چرا تنهام گذاشتی

پسر قشنگم....چیزی ندارم بگم جز اینکه بگم شرمندم....الهی فدات بشم که تا لحظه آخر قلب کوچولوت میزد...الهی فدات بشم که وقتی خواهرت رفت نتونستی دوریشو تحمل کنی تو هم شروع کردی به دست و پا زدن که بری پیشش...چقدر امید داشتم تو برام میمونی ...وقتی بابایی با چشم اشکبار اومد بالا سرم و گفت مطمئن باش پسرمون تنهاموم نمیذاره و بهم امید داد چقدر خوشحال شدم...اما وقتی تقلای تو واسه ترک کردن  وجودم شروع شد فهمیدم همه چیز تمام شد...تو هم رفتی ..تو هم تنهامون گذاشتی

به خدای مهربون میسپارمتون...میدونم جاتون امن و راحته..واسه ما هم دعا کنین

  
نویسنده : آرام ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠
تگ ها :

دلم تنگه....

دلم تنگه واسه خدا...دلم تنگه واسه امام رضا..دلم تنگه واسه روزای شاد..دلم تنگه واسه بچه هام....

هیچ وقت تا حالا اینقدر دلتنگ امام رضا نبودم ..چقدر دلم مشهد میخواد چقدر دلم میخواد برم تو حرم و فقط به ضریح نگاه کنم فقط نگاه کنم و آرامش بگیرم..دیگه هیچی نمیخوام دیگه نمیخوام التماسشون کنم بهم بچه بدن..این بار میخوام التماسشون کنم بهم نگاه کنن به دل شکسته ام....التماس کنم دستمو بگیرن...بلندم کنن....شادی رو به زندگیم برگردونن

روز اول مهر تاپنجم مهر دوباره بیمارستان بستری شدم چون تو پام خون لخته شد....نمیدونم چرا...دلیلش پیدا نشد...واسه 15 مهر بلیط داشتیم به مشهد ولی به خاطر پام کنسل شد....باز هم دلم شکست...

پام خیلی درد میکنه اصلا نمیتونم راه برم...واسم عصا خریدن تا دستشویی باهاش میرم ولی نفسم از درد بند میاد....خداروشکر میکنم در تمام لحظات 

مادر عزیزم مثل پروانه دورم میچرخه ...از اول بارداریم تا الان هنوز که هنوزه داره ازم پرستاری میکنه...وقتی یادم میفته به اون روزا که واسه بچه هام لباسای کوچولو میبافت واسه پسرم کاموای ابی خریده بود و واسه دخترم صورتی...با چه ذوق و شوقی براشون بافتنی میکرد...اون روزا بعد از مدتهاشادی رو تو صورت مادرم میدیدم و خدارو التماس میکردم این شادی رو هیچ وقت ازش نگیره..ولی عمر شادی خیلی کوتاه بود..........

  
نویسنده : آرام ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤
تگ ها :



.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.