چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

پایان سه ماهه دوم..خدایا شکرت
نظرات ()

سلاممممممم

من اومدم بعد از کلی تاخیر..ببخشید که نگرانتون کردم...راستش تو این چند هفته اینقدر استرس داشتم که نمیتونستم چیزی بنویسم..تقریبا دو ماهی بود که دکتر نرفته بودم..روزها مثل قرن برام میگذشت و هر روزی که میگذشت تو تقویمم خط میزدم..بی صبرانه منتظر 8 بهمن بودم که نوبت دکترم بود..خلاصه روز موعود رسید و من با هزار دلواپسی راهیه مطب دکتر شدم..بعد از 3 ساعت معطلی نوبتم شد..روی تخت دراز کشیدم و صلوات میفرستادم و چشمم فقط به صورت دکتر بود...خدا رو صد هزار مرتبه شکر که همه چیز خوب بود..وای که قشنگترین صدای زندگیم آهنگ صدای قلب دخترمه...دلم میخواست همونجا رو تخت میخوابیدم و به این صدای زیبا گوش میدادم اما خوب فقط برای چند لحظه طول کشید ..سن بارداریم هم 26 هفته و 5 روز بود...خانم دکتر برام 6 تا آمپول بتامتازون نوشت که 3 تا رو هفته 29 و 3 تا رو هفته 30 بزنم واسه اینکه اگر خدای نکرده نی نیم زودتر قصد اومدن داشت مشکل تنفسی نداشته باشه..واکسن کزاز رو هم رفتم زدم...داروهام هم که طبق دستورات قبلی باید ادامه بدم ....

خدارو صد هزار مرتبه شکر که سه ماهه دومم تمام شد...گرچه که از خوابیدن زیاد بدن درد و معده درد گرفتم اما خدا رو شکر که تا اینجا مشکل خاص دیگه ای نداشتم و همه چیز خوب پیش رفته...باز هم باید به استراحت مطلقم ادامه بدم تا هفته 31 که سونوی داپلر برم ببینم وضعیتم چطوره...راستش دیگه تو خونه موندن و رو تخت خوابیدن های ٢۴ساعته اذیتم نمیکنه و باهاش کنار اومدم...همه سختی هام رو وقتی دخترم تو دلم سکسکه میکنه و یا لگد میزنه فراموش میکنمقلب

تو این چند سال اخیر که گذشت هر چه به عید نزدیک میشدیم من غمم بیشتر میشد..اصلا دلم نمیخواست عید نوروز بیاد...احساس میکردم هیچ دلخوشی ای ندارم...از اومدن بهار ناراحت بودم..چون یه سال از عمرم کم میشد و من هنوز منتظر....اما امسال بی صبرانه منتظر بهارم...

هم فصل بهار هم دخترم بهاررررر...

خدایا نمیدونم با چه زبانی و چه عملی ازت تشکر کنم..خدایا خودت مواظب بهارمممم باش

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
زمان : ۳:٥٦ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.