چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

این روزها...
نظرات ()

سلام دوستان مهربونم

بعد از کلی تاخیر اومدم از روز زایمانم براتون بنویسم

پنجشنبه 28 فروردین حوالی عصر از بلوک زایمان بهم زنگ زدن که دکترت گفته بیا بیمارستان برای چکاپ فشار خون..ما هم سریع راه افتادیم سمت بیمارستان به شوهرم گفتم فعلا به مامان اینا خبر ندی تا ببینیم چی میشه..خلاصه رفتیم و معلوم شد فشارم بالاست حول و حوش 14 و 15..دکترم دستور بستری داد که اگر فشارم نیاد پایین فردا صبحش سزارین بشم..

حالم گرفته شد ...هنوز چند روزی تا تاریخ زایمانم مونده بود..خیلی نگران بودم..اما فشارمم بالا بود و ممکن بود به دخترم آسیب برسونه..بالاخره با اشک و بغض بستری شدم..برای اینکه فشار خونم بیاد پایین بهم آمپول سولفات منیزیوم زدن..دردش تا آخر عمرم از یادم نمیره..دو ساعت تمام تو اتاق تنها گریه کردم و به خودم میپیچیدم..قرار بود تا صبح 3 تا از این آمپولا به پهلوم بزنن..اما وقتی حال منو دیدن با اجازه دکتر به سرمم تزریق کردن..خلاصه شب سخت و دردناکی رو گذروندم ...اون شب همش اشک میریختم و به خودم میگفتم تحمل کن این درد هم رو همه دردهای دیگه ای که تا الان کشیدم همش فدای یک تار موی دخترم..خدا رو التماس میکردم دخترم سالم به دنیا بیاد تا همه ی اینا یادم بره...رو تختی دراز کشیده بودم که پارسال به خاطر دوقلوهام بستری شدم..همه چیز برام آشنا بود حتی ماماهای بلوک زایمان رو به اسم میشناختم..بهشون گفتم منو یادتون میاد؟ من همونم که رو همین تخت درد زایمان کشیدم و دختر و پسرم رو از دست دادم..یکی از بهیارا منو شناخت وکلی خدا رو شکر کرد که این دفعه به سلامت به هفته 38 رسیدم..

شب تا صبح چشمم به ساعت بود ..اصلا نمیگذشت..اذان صبح بالاخره رسید..تیمم کردم نماز خوندم..زیارت جامعه کبیره و حدیث کسا خوندم و دخترم رو به خدا و ایمه سپردم..گان پوشیدم منتظر اومدن دکتر شدم..بالاخره دکتر اومد ...از اتاق عمل اسمم رو صدا زدن ..صدای ضربان قلبم رو میشنیدم ..متخصص بی هوشی از مزایای اسپاینال و معایب بیهوشی جنرال برام گفت و تصمیم گرفتم بی حسی رو انتخاب کنم..رو تخت اتاق عمل دستم تو دست دکتر مهربونم  بود و در حالی که برام دعا میخوند و ذکر میگفت متخصص بیهوشی امپول بی حسی رو به کمرم تزریق کرد کم کم پاهام گرم شد و عمل شروع شد..چند دقیقه گذشت که من احساس درد سمت چپم کردم و گفتم من درد رو احساس میکنم سریع به آنژوکتم دارو تزریق شد و دیگه چیزی نفهمیدم نمیدونم چند ثانیه یا دقیقه گذشته بود که احساس کردم یه چیز نرم و گرم رو گونه ام احساس میکنم..چشمام رو باز کردم و دختر قشنگم رو دیدم...

این روزها وقتی با بهارم تنها میشم بغلش میکنم لبمو میچسبونم به گوشش و آروم آروم باهاش حرف میزنم..از گذشته براش میگم..از اون اوله اولش..از روزی که تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم..از ماه هایی که میومد و میرفت ولی خبری از بچه نشد..از روزی براش میگم که جواب دردناک آزمایش همسرم رو گرفتیم..از بهت و حیرت و چشمهای غمگین بابایی مهربونش، از روزهایی که دیگه هیچ شادی ای تو خونمون نبود، از بغض های پنهانی و گریه های یواشکی خودم ، از روزهایی که اسیر مطب دکترها و بیمارستان ها بودیم ..از عمل سخت و بی فایده بابایی..از اولین میکرو بی نتیجه سال 89..از افسردگی بعدش ...از کیسه کیسه داروهای گیاهی که برای بابایی میخریدم..از داروهایی که تو ایران نبود و از دبی برامون میفرستادن، اما همش بی فایده..براش میگم که هر چی بیشتر تلاش میکردیم برای داشتنت اما انگار بیشتر ازت دور میشدیم..

از خواهر و برادرش براش میگم..از جگر سوخته ام..از آتیش قلبم که هنوز شعله وره..

التماسش میکنم که هیچ وقت تنهام نزاره..التماسش میکنم که برای دوستای منتظرم دعا کنه تا اونا هم این روزها رو ببینن...

این روزها رو تو خوابم هم نمیدیدم....

این روزها رو برای همه شما دوستای گلم آرزو میکنم...




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩۳/٢/٧
زمان : ۱:۳٤ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.