چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

قسمتی از کودکی
نظرات ()

نمی دونم چی بنویسم..نمی دونم چمه..نمی دونم چرا شبها همش کابوس می بینم..نمی دونم که چیو نمی دونم..فقط اعصابم داغونه

آه خدا چقدر دلم واسه بی خیال بودن تنگ شده..واسه فکر نکردن به هیچی ..واسه آسون نفس کشیدن.. آسون زندگی کردن .. آسون مردن

چقدر دلم واسه بچگی هام تنگ شده..کاش میشد آدم همیشه تو اون دوران می موند..همه دغدغه هام بازی با عروسکهام بود ..همیشه دلم می خواست یه عروسک داشتم می تونست نفس بکشه..می تونست با من بخوابه..می تونست با من بیدار شه..می تونست غذا بخوره..با من بازی کنه..حرف دلمو گوش بده.. یادش بخیر همیشه با مامانم دعوا می کردم که چرا واسه من یه نی نی واقعی نمیاره ..اونم می گفت بزرگ که شدی شوهر می کنی اون وقت خدا بهت نی نی میده..بعد من کلی با خودم فکر می کردم خدا چجوری به آدم نی نی می ده؟؟؟!!!!!!!!!!!!

آه ه ه خدا چه روزگار قشنگی بود ..شبا به جای کابوس..رویاهای رنگی می دیدم

خدا جونم نا شکری نمی کنم چون خیلی ها آرزوی بدترین روزهای زندگی منو دارن..از اینکه بهمون نعمت سلامتی دادی خدایا هزار مرتبه شکرت ..شکرت به خاطر شوهر خوبم..شکرت به خاطر  مادر پدر مهربونی که دارم ..خدا جونم شکرت




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۳۱
زمان : ۳:٠۱ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.