چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

در یک قدمی مرگ
نظرات ()

۴ روز تعطیلات خرداد هم تمام شد..نمیدونم بگم خوش گذشت چون خاله جون و مهسا و دختر داییم به همراه کیان کوچولو از مشهد اومدن پیش ما و یا بد گذشت چون شنبه ١۴ خرداد همسایمون ناغافل فوت کرد و ما رو شوکه کرد..

آدم باورش نمیشه ...واقعا چقدر مرگ بهمون نزدیکه..بنده خدا دیشبش اومده بود خونمون دیدن مامان بابام که از مکه اومدن ..صبح فرداش سکته کرد و مرد..تموم شد..پرونده اش بسته شد برای همیشه ):

فکر کن امشب تو خونت گرفتی راحت خوابیدی و خبر نداری که فردا شب این موقع توی سرد خونه ای و انتظار میکشی تا زیر خروارها خاک دفنت کنن

امروز همه رفتن تشییع جنازه اش ..قلبم داره آتیش میگیره واسه زن و بچه اش

خدایا به حق همین لحظات روحانی اذان ظهر ببخش و بیامرزتش ناراحت

از شنبه تا حالا از زندگی کردن بدم میاد..از همه چیز بدم میاد..همش با خودم میگم چرا الکی غصه میخورم که نی نی ندارم خوب داشته باشم که چی بشه؟ بالاخره که یه روزی نوبت منم میشه ..منم باید برم اون دنیا پس چرا یکی دیگرو بیارم عذاب بدم..

خدایا همه را بیامرز و تا نیامرزیدی از دنیا نبر

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٠/۳/۱٦
زمان : ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.