چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

تولد دوباره من
نظرات ()

سلام گلکم

دیروز رفتم خونه مادرجونت(مادر شوهر)..خیلی باحال بود تا منو دید چشاش 4 تا شد به خاطر پوششم..تا حالا منو این شکلی ندیده بود کلی خندم گرفته بود اخه مادر جونت کلا به قول خودش آدم روشن فکریه و زیاد به حجاب و این چیزا اعتقادی نداره میگه ادم دلش باید پاک باشه و بقیه چیزا کشکه..منم از وقتی عروسشون شدم عقایدشون روم اثر گذاشته بود و من رو هم مثل خودشون روشن فکر! کرده بودن و از این وضعیت خیلی راضی بودن..ولی من ته دلم همیشه یه غم بزرگ بود چون یک عمر یه شکل دیگه زندگی کرده بودم و حالا شده بودم یه شکل دیگه و این آزارم میداد.....

ولی خداروشکر از روز نیمه شعبان با عنایت امام زمان تصمیم گرفتم بشم همون آدم قبلی و واقعا واقعا واقعا از تصمیمم خوشحالم .گفتم بذار بقیه بهم بگن عقب مونده و امل ولی خدا و امام زمانم ازم راضی باشن..میدونم که از این به بعد تو مهمونی های خونواده شوهرم همه منو چپ چپ نگاه میکنن و مسخرم میکنن ولی دیگه واسه من مهم نیست..خیلی خوشحالم که باباییت منو به خاطر حجابم تشویق میکنه و مثل یه کوه پشتمه ....

 از این به بعد میدونم که مادرجونت دوست نداره با من بره بیرون و  منو به عنوان عروسش معرفی کنه..میدونم که خیلی سختم میشه میدونم..ولی من فقط میخوام خدا ازم راضی باشه نه کس دیگه

عزیزم شاید بگی جو گیر شدم..اما نه مطمئنم جو گیر نشدم..شاید بگی به خاطر تو با حجاب شدم اما باید بدونی که اول به خاطر رضایت خدا و امام زمان و بعد به خاطر تو ..

خدایا این چند روز که گذشته آرامش خاصی دارم..خدا جونم فکر میکنم دوباره متولد شدم..خدایا هر لحظه احساست میکنم و هر ثانیه عاشقانه تر دوستت دارم..کمکم کن و دستمو رها نکن  




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٠/٤/۳۱
زمان : ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.