چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

یک دل نوشته
نظرات ()

سلام عزیزم

دلم واسه نوشتن برات تنگ شده بود..دیشب افطار مهمون داشتم خونواده باباییت بودن که با خودشون یه مهمون چینی هم آورده بودن..خدا رو شکر غذا ها اندازه بود و آبروریزی نشد..خلاصه جات خیلی خالی بود که بهم بخندی با زبان انگلیسی دست و پا شکسته با مهمونمون حرف میزدم ..دیشب فهمیدم  باید دوباره برم کلاس زبان..ایشالا بعد از ماه رمضان میرم.

خوب هفته پیش رفتم آزمایشهایی که دکتر عارفی برام نوشته بود رو دادم ..هههه 135 هزار تومان با دفترچه هزینه آزمایش خونم شد..البته که فدای سرت ..حالا دعا کن میرم جواب آزمایشامو بگیرم مشکلی نداشته باشم..

جونم برات بگه که یکی از دوستام که شوهر اونم وضعیتش مثل باباییت بود طبیعی باردار شده..نمیدونی چقدر امیدوار شدم ..هر روز که میگذره بیشتر به این موضوع پی میبرم که همه چیز دست خداست  و فقط باید خدا بخواد تا یه اتفاقی بیفته..بدون اراده خداوند برگی از درخت نمیفته..........................

دیشب در کمد رو باز کردم تا کتاب بردارم و بخونم چشمم به کفشات افتاد ..قلبم تیر کشید..یاد 3 سال پیش افتادم که تازه میخواستم واسه بارداری اقدام کنم ..رفتم پابوس امام رضا و ازشون خواستم بهم کمک کنن..گفتم حالا که اومدم مشهد میخوام اولین چیزی که واسه بچم میخرم از اینجا باشه به خاطر همین با دختر دایی فاطمه رفتیم پروما و یه جفت کفش خیلی خوشگل و نانازی واست خریدم البته نمیدونم چرا کفش دخترونه خریدم..چون اون موقع ها آرزوم این بود که دختر داشته باشم ولی الان آرزوم اینه که باردار بشم و خدا بهم فرزند سالم بده فرقی هم واسم نداره دختر باشه یا پسر..

یعنی میشه یه روز بی بی چک منم مثبت بشه..میشه یه روز بیام اینجا از شیرین کاریهات بنویسم و عکساتو بذارم..میشه وقتی میریم پارک و تفریح و مسافرت اینقدر جای خالی تورو احساس نکنم..میشه دیگه غم رو تو چشمای باباییت نبینم..بمیرم براش ناراحت...میدونم که بالاخره یه روز میشه

راستی 2 روز پیش سارا هم زایمان کرد و خدا بهش یه دختر داد..خدا رو شکر

 

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢۱
زمان : ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.