چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

نی نی بازی
نظرات ()

این چند روز خیلی خیلی بهمون خوش گذشت چون مهمون داشتیم خونواده دایی عزیزم از مشهد اومده بودن..با اون نوه ناز نازیشون(کیان کوچولو) که 6 ماهشه.. وای خدا که من عاشق این بچه شدم چقدر خوش اخلاق و دوست داشتنی بود تو این یک هفته هر روز باهاش بودم..وای خدا چه حس خوبی بود وقتی بغلش میکردم و تو دلم فشارش میدادم..اینقدر میچلوندمش طفلکی صداش در نمیومد و فقط میخندید..امینم هرچی سعی میکرد بغلش نکنه نمیتونست..وقتی با این بچه ور میرفتم متوجه نگاه های ترحم انگیز بقیه بودم که معلوم بود تو دلشون میگن خدایا یه بچه هم به اینا بده ولی من واسم مهم نبود حتی یک لحظه هم از خودم جداش نمیکردم....واقعا یه حس مادری پیدا کرده بودم از اونجا که مامانش که دختر داییمه و مثل خواهرمه و جریانه منو هم میدونست کاری به کارم نداشت و کیان همش دست من بودنیشخند  منم عین بچه ندیده ها..خوب ندیدم دیگه....

اینم عکس کیان کوچولوی ما..البته این عکس ماله 1 ماهه پیشه عکسهای جدیدشو فعلا ندارم

 

الهی خاله قربونت بره..نازم

ولی وقتی رفت دوباره غم دنیا اومد تو دلم..الانم دلم براش یه ذره شدهناراحت و برای دوباره دیدنش لحظه شماری میکنم..

وای خدا من چقدر عقده ای شدم..هر بچه ای که میبینم نمیتونم خودمو کنترل کنم..خدایا کمکم کن تا صبرم بیشتر و بیشتر بشه..

خدایا همه بچه هارو در پناه خودت حفظشون کن ..این عشق جدید منو هم واسه پدر مادرش سالم و صالح نگه دار 

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٠/٦/٢۸
زمان : ٦:۳۱ ‎ق.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.