چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

دلم برات تنگه عزیزم
نظرات ()

سلام عزیزکم..

خیلی وقته برات چیزی ننوشتم...کلا نمیخواستم دیگه بهت فکر کنم ..میخواستم بی خیالت بشم ..فکر میکنم هرچی بیشتر التماست کنم تا بیای بیشتر ازم دور میشی...ولی دیگه دلم طاقت نیاورد و اومدم باهات حرف بزنم ..میدونی مامانی (یعنی میشه به روز بیای و بهم بگی مامانی؟؟؟) دیروز رفته بودم خرید ..چون کسی باهام نبود خیالم راحت بود اول یه خورده رفتم لباس بچه ها رو ببینم ..همین طور که لباسها رو میدیدم و تو رو توش تجسم میکردم تو خیالم تو بغلم فشارت میدادم .. یه پسر بچه کوچولو پشت سرم صدام میکرد مامان مامان برگشتم نگاش کردم مثل فرشته ها بود منو با مامانش اشتباه گرفته بود چشام پر اشک شده بود بهش لبخند زدم و تا میخواستم دستاشو بگیرم مامانش اومد بغلش کرد و رفت...دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم و سریع از مغازه اومدم بیرون...

میبینی عزیزم چی به روزم آوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی اشکالی نداره اگر سهم من از زندگی اینه.. منم راضیم به رضای خدا..

خودت از خدا بخواه تا بیای پیشم ....

خدایا هرچه بیشتر زمان میگذره بیشتر عاشقت میشم چون بیشتر میشناسمت..خدایا گلایه های دلمو به حساب ناشکری نذار که من هرچه دارم از تو دارم یا ارحم الراحمین..خدایا فقط ازت میخوام بیش از پیش بهم صبر بدی




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٠/۸/۱٩
زمان : ۳:٠٥ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.