چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

سنگی بر گوری
نظرات ()

تصمیمم رو گرفتم ..دوباره میرم دنبال درمان..همه چیز رو سپردم دست خدای مهربونم..با توکل به خودش بازم شروع میکنم..اگر طعم شیرین مادر شدن رو بهم هدیه بده که تا آخر عمر مدیونشم و اگر نده باز هم چیزی از بندگی من کم نمیشه...منه بنده حقیره ذلیل کی باشم که بخوام از خالق عظیم بی همتا گله ای داشته باشم؟

خدای مهربونم عاشقتم و این عشق روز به روز بیشتر و بیشتر میشه...امروز در اعمال ام داوود با خوندن هر سوره از قرآن نزدیک بودنت رو خیلی خوب حس کردم ..نوازشت رو حس کردم ..میدونم هیچ وقت تنهام نمیذاری ..خدای عزیزممممممممممممممممم

سنگی بر گوری..اسم کتابی است از جلال ال احمد..تازه خوندمش برام خیلی جالب بود ..نمیدونستم جلال و سیمین دانشور هم فرزندی نداشتن و مشکل هم از جلال بوده..تک تک جمله های کتاب که از زبان جلال بود رو با تمام وجود درک میکردم و بغض میکردم..جلال هم از سوت و کور بودن خونه مینالید مثل ما..جلال هم از نگاه های ترحم آمیز دیگران ناراحت بود مثل ما..سیمین عاشق بچه بود...عاشق مادر شدن مثل من..

این متن چند جمله ای است از کتاب:

"ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیارخوب. این یک واقعیت است. اما آیا کار به همین جا ختم می‌شود؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می‌کند. یک وقت چیزی هست. بسیار خوب هست. اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساخته‌اند. از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می‌دهند که چرا کمیت واقعیت لنگ است. عین کمیت ما. چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده‌ایم. و به نگاه. و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته‌ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور برداشته‌ای که هنوز کله‌ات کار می‌کند؛ و یک مرتبه احساس می‌کنی که خانه بدجوری خالی است. و یاد گفتهٔ آن زن می‌افتی – دختر خالهٔ مادرم – که نمی‌دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که:

- تو شهر، بچه‌ها توی خانه‌های فسقلی نمی‌توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته‌اید…

و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است. اما چه فرق می‌کند؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتی خالی است، خالی است دیگر. واقعیت یعنی همین! و آنوقت بچه‌های همسایه توی خاک و خل می‌لولند و مهمترین بازی‌هاشان گشت و گذاری روزانه سر خاکروبه دانی محل که یک قاشق پیدا کنند یا یا کاپوت ترکیده."

سیمین و جلال عزیز با دلی پر از حسرت به دیار باقی پرواز کردین...روحتان شاد

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٢/۳/٥
زمان : ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.