چشم های من خسته است.. گاهی اشک گاهی انتظار.. این سهم چشمهای من است.. در امتداد نگاه تو

خاطرات من و بی بی چک
نظرات ()

سلام دوستای گلم

از اینکه شماها رو دارم خیلی خیلی خوشحالم..ممنونم به خاطر پیام های تبریکتون..واقعا شرمندم کردین دوستان مهربونمقلب

قول داده بودم که براتون بگم تو روزهای پس از انتقال چه کارهایی کردم ..راستش من هیچ کار خاصی نکردم جز اینکه با تمام وجود به خدا توکل کردم و به 14 معصوم  متوسل شدم..هر روز دعای معراج و زیارت جامعه کبیره و قرآن خوندم....

روز انتقال وقتی جنین شناس گفت کیفیت جنینام متوسطه یه ذره ناراحت شدم اما گفتم اگر خدا بخواد به کیفیت و این چیزا ربطی نداره ..امروز متوجه شدم خانمی که با من انتقال داشت و کیفیت جنیناش عالی بود جواب آزمایشش منفی شده..واقعا براش ناراحت شدم و از خدا خواستم بهش صبر بده ولی خوب اون 7 تا جنین فریز دیگه داره که میتونه بازم بره انتقال بده..اما من فقط همین دو تا جوجو رو داشتم....

روزی که انتقال دادم مستقیم رفتم خونه مادرم و 24 ساعت اول استراحت تقریبا مطلق داشتم ..یعنی از اتاق بیرون نیومدم...بعد از اون استراحتم نسبی شد..روز چهارم تو خواب نفسم تنگ شد..مثل پارسال ولی نه به اون شدت..حدس زدم شابد لانه گزینی باشه ولی نمیخواستم به خودم امید الکی بدم..روزهای 6 و 7 هم رفتم مهمونی..دیگه از اون به بعد خونه خودم بودم و میرفتم بیرون واسه آمپول و خرید و این چیزا ولی اصلا خودم رو خسته نمیکردم و کار سنگین نمیکردم..روز 10 به سرم زد بی بی چک بزنم ..به شوهرم گفتم میدونم الان زوده و منفیه فوقش میخندیم...بدون هیچ استرسی و با علم به اینکه منفیه تست رو انجام دادم..

خدای من یک خط در حد توهم ظاهر شد که هر لحظه داشت پر رنگتر میشد..صدای تپش قلبم رو به وضوح میشنیدم..شوهرم رو بلند صدا زدم..اومد دم در دستشویی..اینقدر دستام میلرزید که نمیتونستم بی بی چک رو بدم دستش ببینه..بهش گفتم میبینی؟؟؟؟ گفت آره میبینم...بعد رفت تو اتاق وقتی اومد بیرون چشماش خیس بود..من تو شوک بودم..اومدم افتادم رو مبل..سمت چپ بدنم درد گرفته بود ..فکر کنم از خوشحالی سکته رد کردملبخند

سریع به مامانم زنگ زدم و خبر دادم..قربون خدا برم که دل مادرم رو شاد کرد..

نمیدونستم چمه..خاطرات پارسال..اون شبی که بی بی چکم مثبت شد جلوم رژه میرفتن..اون شبی که برای اولین بار تو زندگیم بی بی چک دو خط دیدم و تا صبح چند بار دیگه میذاشتم و ذوق میزدم..اون شبم شوهرم چشماش بارونی شد و نماز شکر خوند...یه حس نگرانی ای اومد سراغم گفتم خدایا نکنه این دفعه هم شادیمون موقتی باشه؟؟ اما از همون شب تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم..من میدونم خدای مهربون این دفعه دیگه بهمون رحم میکنه..الهی فداش بشمقلب

فرداش میشد روز 11 انتقال رفتم آز دادم و بتام شد 109.8 و روز 13 هم بتام شد286 ..زنگ زدم بیمارستان عرفان خبر دادم..چقدر خوشحال شدن..عصر هم زنگ زدم مطب دکترم وقت گرفتم برای دو هفته دیگه که ببینیم اون تو چه خبره..چند ساعت بعد هم خود خانوم دکترم به موبایلم زنگ زد و تبریک گفت..که دیگه این کارش منو برد فضااااااااااااااااااااااااااااااا..اصلا باورم نمیشد اینکه به من زنگ زده خانم دکتر سهیلا عارفی باشه..خدا خیرش بده..خیلی با وجدانهقلب

دوستای گلم تمام لحظاتی که میخوام دعا کنم اول برای شماها دعا میکنم..همش دعا میکنم خدایا این شادی رو به همه دوستای منتظرم بده..به خداوندیه خدا شادیه من اون روزی تکمیل میشه که خبر بارداری شما ها رو بشنوم...

فعلا این روزها در پوست خودم نمیگنجم..از اینکه خدا دعای منه رو سیاه رو اجابت کرد..اصلا نمیدونم با چه زبونی ازش تشکر کنم

امیدوارم این بارداریم ختم به خیر بشه و منم بتونم نی نیمو  صحیح و سالم بغل کنم..برای اون روز از الان ثانیه شماری میکنم

از اینکه اینقدر بهم انرژی میدین ممنونم ازتون..از این به بعد بیشتر از قبل محتاج به دعاهاتون هستمقلب

×××××××××××××××××
 

آمـــوختــــم که خــــدا عشـــــق اســـت و عشـــــق تنـــــها خــــداســــــت،آم...ـــــوختم کــــه وقتــــی نــــا امیــــد میشــــوم خــــدا بــــا تمـــــام عظـــــمتش عاشقـــــانه انتــــظار می کــــشد تـــــا دوبــــاره به رحــــمتش امیــــدوار شــــوم آمــــوختـــــم زنـــدگــــی سخــــت اســــت ولی مــــن از او ســــر سخــــت تـــرم چـــــون خــــدایی را دارم که مــــرا دوســــت دارد و مــــراقــــب مــــن اســـت.

×××××××××××××××××

 




:: برچسب‌ها:
نویسنده : آرام
تاریخ : ۱۳٩٢/٦/٧
زمان : ٤:۳۳ ‎ب.ظ


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.