﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دل نوشته های من...در روزهای انتظار</title>
    <description>چشم های من خسته است..   گاهی اشک گاهی انتظار..  این سهم چشمهای من است..  در امتداد نگاه تو</description>
    <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>آرام</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 08 May 2012 13:34:04 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>برای شما دوستان همدردم</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام به همه دوستای منتظرم...دوستانی که تمام این سالها همراه من بودن..دوستانی که همه حس و حالمون شبیه به هم بود...هممون با هم هر ماه و هر ماه منتظر بودیم..با هم اشک میریختیم و با هم به هرکسی که از بینمون کم میشد و مادر میشد تبریک میگفتیم و به خدا میگفتیم خدایا میشه یه روزی یه کسی به منم تبریک بگه؟؟؟...هممون با هم وقتی بچه ای رو میدیدم اشک تو چشمامون جمع میشد و دلمون به حال خودمون میسوخت که از این نعمت زیبا محرومیم...چقدر میرفتیم لباس و کفش بچه میخریدیم و ماه ها و سالها خاک میخورد و ما باز هم برای نیامدنش اشک میریختیم....امان از بغضهای پنهانی که باید فرو میدادیم تا کسی متوجه نشه..رو لبمون لبخند تو دلمون غوغا...بعضی وقتا نا امیده نا امید میگفتیم من هیچ وقت مادر نمیشم و یه وقتا امیدوار که چرا منم یه روزی کودکم رو تو وجودم حس میکنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه روزایی تنها میرفتم پارک و به بچه ها و مادراشون نگاه میکردم که با چه شادی و هیجانی بازی میکنند و اشکام میریخت...یه روزایی میرفتم پشت ویترین لباس بچه و با حسرت به وسایل نوزادی نگاه میکردم و اشکام میریخت...اگر میرفتم تفریح و مسافرت بازم گمشده ای داشتم که نمیگذاشت شاد باشم و بهش فکر نکنم و اشکام سرازیر بود..وقتی به چشمای غمگین شوهرم نگاه میکردم میسوختم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم چون میدونستم از همه بیشتر اونه که داره زجر میکشه...وقتی به صورت ناراحته مامانم نگاه میکردم که به خاطر ناراحتیه من عذاب میکشید دیونه میشدم و در درونم گریه میکردم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیدونم چی بگم...زبونم از این معجزه بند اومده..مگه میشه آدم بره کربلا دست خالی ردش کنن..قربون امام حسین برم که یک سال نشده حاجتمو داد...زیر قبه امام حسین دعا مستجابه...شک نکنین ..من هر چیزی که اونجا خواستم یک سال نشده همه و همش با نظم و ترتیب محقق شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگیم فدای امام رضا...بارها گفتم من هر چه دارم از اوست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی یادم رفت بگم جواب ازمایشم هم + بود با بتای 731...خداااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونم ازت ..ممنونم ...ممنونم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا عاجزانه التماست میکنم این هدیه رو به همه دوستای منتظرم عطا کن..خداجونم برای تو که کاری نداره دل دوستای منو شاد کنی..خدایا ازت خواهش میکنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستای عزیزم ....ازتون خواهش میکنم نا امیدی و ناراحتی رو کنار بگذارین و با کفشای آهنین به دنبال درمان باشین و به خدا توکل کنین و دائم این ذکر رو تکرار کنین:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #008000;"&gt;إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میدونم به زودیه زود شما هم مامان میشین فقط باید زمانش برسه...به رحمت خدا شک نکنین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عاشق همتونم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/post/61</link>
      <author>آرام</author>
      <comments>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/comments/333440/9405049/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333440.post-9405049</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 13:34:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انتظار 3</title>
      <description>&lt;p&gt;نمیدونم چی بگم..زبونم بند اومده...اصلا باورم نمیشه...امروز روز 12 انتقالم بود...بی بی چک خریدم ..با کمال ناامیدی ازش استفاده کردم بلافاصله خط دومش پررنگ شد..خدایا من چی دارم میبینم...بی بی چک +؟؟؟؟؟؟ نه..حتما اشتباه شده...نیم ساعت بعد یه بی بی چک دیگه بازم بلافاصله خط دومش پر رنگ شد......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز تو شوکم...منتظرم دوشنبه برم آز بدم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>آرام</author>
      <comments>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/comments/333440/9384889/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333440.post-9384889</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 20:11:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انتظار 2</title>
      <description>&lt;p&gt;سلامممممممممممم..بعد از این همه غیبت دوباره اومدم...تو پست قبلیم نوشتم امروز آخرین روزیه که آمپول داشتم...ههههههههههه زهی خیال باطل&amp;nbsp; از روز پانکچر که اول اردیبهشت انجام شد روزی 3 تا آمپول میزنم ...دوتا هپارین و یه دونه پروژسترون..نمیدونین همه بدنم سیاه و کبود شده از آمپولا...دیگه اشکم داره درمیاد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوشنبه اول ماه قمری بود که من انتقال جنین داشتم...چه روز خوبی بود..خیلی خوب...5 نفر بودیم که انتقال داشتیم تا دکتر بیاد کلی گفتیم و خندیدیم..خلاصه دکتر اومد و واسه من 3 تا نی نی ناز انتقال داد و گفت 2 تا دیگه هم دارم که فریزشون کرده..در حال حاضر من 5 تا نی نی دارم..3 تا تو دلم و 2 تا تو فریزر..الهی فدای همشون بشم............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از روزی که انتقال دادم مستقیم رفتم خونه مامانم و دو روز کامل خوابیدم فقط برای غذا و نماز و دستشویی بلند میشدم تا اینکه شب سوم یعنی همون شبی که شوشو رفت چین من حالم بد شد گلوم به شدت درد میکرد و بدجوری سرما خوردم ..مجبور شدم نصفه شبی با مامان و داداشم بریم دکتر چون خیلی ترسیده بودم...گفت فقط باید استراحت کنی تا بهتر بشی..از فرداشم چشمتون روز بد نبینه سرفه و عطسه شروع شد..تا اینکه 2-3 روز بعد بهتر شدم ..شب جمعه بود یعنی شب 5 ام انتقالم که رفتم بخوابم فشار بدی رو قفسه سینم احساس میکردم که به سمت گلو و دستام در حال حرکت بود..بلند شدم نشستم بهتر شد..ولی تا میخواست خوابم ببره فشار رو قفسه سینه دست بردار نبود واقعا فکر میکردم دارم سکته میکنم...ساعت 5 صبح شده بود و هنوز من این حالتا رو داشتم دوباره با مامان و داداشم رفتیم اورژانس بیمارستان عرفان که چون مریض عارفی بودم گفتن باید بری بیمارستان بهمن...خلاصه رفتیم اونجا بلوک زایمان اومدن معاینم کردن و فشار و ضربان قلبم رو چک کردن گفتن پاشو برو مشکلی نداری..من برگشتم خونه دیگه 7 صبح شده بود اما بازم نتونستم بخوابم خلاصه به دستیار دکترم زنگ زدم و شروع کردم به گریه کردن...اونم با دکتر مشورت کرد و گفت چیزی نیست تحمل کن ...شاید بارداری رخ داده باشه...اینو که گفت کمی اروم شدم ولی تا شب بازم خوابم نرفت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز 10 روزه از انتقالم میگذره..دیشب شوهرم از چین برگشت و با هم اومدیم خونه خودمون...همچنان در حال انتظارم ببینم دوشنبه جواب ازمایشم چی میشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی زجر کشیدم تو این مدت..............خدایا شکرت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا شکرت..راضیم به رضای تو...اگر صلاح میدونی این نی نی هارو برام نگه دار..قول میدم امانت دار خوبی باشم ....هرچی که خیر باشه من همونو ازت میخوام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>آرام</author>
      <comments>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/comments/333440/9371250/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333440.post-9371250</guid>
      <pubDate>Wed, 02 May 2012 10:39:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انتظار 1</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام عزیزکم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز آخرین روزیه که آمپول داشتم...شنبه رفتم دکتر و گفت همه چیزت خوبه و فقط سایز فولیکولهات باید بزرگتر بشه یعنی سایزشون 14-15 بود که باید بشه 18 به خاطر همین 12 تای دیگه گونال داد یعنی روزی 3تا..این دوره به خاطر تو 40 تا گونال زدم...پدرم در اومد..ولی به خاطر اومدن تو هر کاری میکنم...جمعه 8 صبح وقت پانکچر دارم..فردا هم یک ازمایش خون باید بدم واسه اینکه دکتر گفت بفهمیم میتونیم تو این سیکل انتقال بدیم یا نه...امیدوارم که جوابش خوب باشه و تو همین دوره انتقال بدن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند شب پیش خوابتو دیدم مامانی..با هم تو صحن امام رضا بودیم و تو همش شیطونی میکردی منم بغلت کردم و چسبوندمت به خودم ..نمیدونی چه حس خوبی بود...رفته بودم مشهد تا از امام رضا تشکر کنم به خاطر اینکه تورو به من دادن.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی صیبرانه منتظر اومدنت هستم عزیزم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>آرام</author>
      <comments>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/comments/333440/9289058/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333440.post-9289058</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Apr 2012 14:36:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزشمار عید 91</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام گلم..عیدت مبارک...امیدوارم امسال دیگه بیای پیشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...امسال عید جالبی داشتیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;26 اسفند تا 29 اسفند... کیش بودیم..هتل 5 ستاره ارم ...از هتل چی بگم که وقتی وارد شدیم من شک کردم که 5 ستاره باشه و از رسیپشن پرسیدم ببخشید اقا اینجا چند ستاره است؟؟؟؟؟؟؟ و یارو کلی ناراحت شد و با عصبانیت گفت خانوم 5 ستاره است..منم پوزخند زدم بهش و تو دلم گفتم اینجا با این لابی و رستوران و نحوه برخورد پرسنل در حد 3 ستاره هم نیست...من و باباییت امیدمون به اتاقش بود و دعا میکردیم که اتاقش تمیز و مرتب باشه که اتاقش واقعا بد نبود...بزرگ و تمیز بود..خلاصه 4 روز و 3 شب در کیش بودیم و از هوای بی نظیرش استفاده کردیم..خیلی خوب بود..البته بگم در هر لحظه و هر مکان جای خالی تورو حس میکردم و بغض گلومو فشار میداد ولی واسه اینکه باباییت ناراحت نشه سریع بغضمو قورت می دادم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1 فروردین... لحظه سال تحویل در حال خواندن قرآن بودم و اشکام از چشمام سرازیر..واسه همه دوستانم دعا کردم...ظهر با ماشین به طرف اصفهان راه افتادیم ..اصفهان هم که همه اش به دید و بازدید قوم شوهر بودیم و نتونستیم جایی برای تفریح و گردش بریم..بیچاره بابایی که هر از چند گاهی مورد حمله غرغر های من قرار میگرفت ...بالاخره 6 ام به تهران برگشتیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;7فروردین...پرواز به سمت مشهد...بهترین جای دنیا ..حرم امام رضا..فداشون بشم که هر چی دارم از امام رضا دارم...این عید یه روز ناهار مهمون آقا بودیم...اون پلو مرغ ساده رو با هیچ غذای دیگه ای نمیشه مقایسه کرد..ایشالا نصیب همه بشه...روز 13 هم برگشتیم تهران&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;7فروردین...شروع آمپولهای سوپرفکت..روزی 50 واحد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;18 فروردین...شروع آمپولهای گونال اف..روزی 4 تا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردا هم یعنی 23 فروردین نوبت سونو دارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گل نازم ..ازت خواهش میکنم این دفعه بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..خواهش میکنم...من بی صبرانه منتظرتم&amp;nbsp; &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>آرام</author>
      <comments>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/comments/333440/9247813/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333440.post-9247813</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Apr 2012 11:33:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شروع درمان</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام..نمیدونم از آخرین پستم چند روز گذشته..این مدت اتفاقهای زیادی افتاد..مهمترینش اسباب کشی به خونه جدیده ..خیلی خوبه ..تقریبا دوبرابر خونه قبلیه ..دو تا اتاق خواب داره که یکیش ماله نی نیه..امیدوارم زودتر بیاد و مارو از انتظار دربیاره ...دلم نمیاد تو اتاقش چیزی بچینم همش میگم اونجا قراره تخت و کمد نی نی رو بذارم ...هر روز میشینم تو ذهنم اتاقشو تصور میکنم که چه پرده و فرشی براش بخرم ..تختشو کجا بذارم ..لباساشو کدوم کمد بچینم..وایییییییییییییییییییییی خدا یعنی میشه این خوشحالی من به غم و غصه تبدیل نشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما بریم سر اصل مطلب..شوشو بعد از 2 ماه خوردن داروهای دکتر پاکروش هیچ هیچ هیچ تغییری نکرد و ما باز هم نا امید شدیم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی دیگه تصمیممون رو گرفتیم ..رفتم دکتر عارفی واسه میکرو بهم دارو داد..از دیشب قرص ال دی رو شروع کردم..یعنی من الان وارد سیکل میکرو شدم..نمیدونم..شاید این دفعه هم نشه..ولی دیگه راهی برامون نمونده...شاید اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت انتقالم باشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا جونم من کسی نیستم که بخوام گلایه و شکوه کنم ...چون میدونم تو خودت صلاح بنده هات رو میدونی...خدایا اگر دیگه وقتش رسیده که مادر بشم کمکم کن..اگر نه ..و من هنوز باید تو صف انتظار بمونم باز هم کمکم کن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خداجونم خودت میدونی که من راضیم به رضای تو...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>آرام</author>
      <comments>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/comments/333440/9012657/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333440.post-9012657</guid>
      <pubDate>Tue, 28 Feb 2012 10:03:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فکر نبودن تو دنیامو می سوزونه...</title>
      <description>&lt;p&gt;داشتم فکر میکردم چیزی به شروع سال جدید نمونده و باز هزاران غم اومد سراغم..من از عید متنفرم از یلدا متنفرم از هر شادی بدون تو متنفرم..عید من اون روزیه که تورو داشته باشم..چرا همش تظاهر؟؟؟؟؟ چرا باید روی لبم خنده دروغی باشه..من از فیلم بازی کردن متنفرم ..من از خودم هم متنفرم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا جونم من بدم ..میدونم..من لیاقت مادر شدن ندارم..باشه..ولی مامانم از بس غصه منو میخوره مریض شده..خدا جونم میدونم که مادرم چقدر معصوم و پاکه ..میشه به خاطر پاکیه اون نگام کنی؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جواب آزمایشاتمون رو بردیم دکتر پاکروش..دید و گفت باید آی وی اف کنی..حرفی که بار هزارم بود میشنیدم...از اون روز کارم شده گریه..گریه و گریه و گریه....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا&amp;nbsp; میدونم چرا داری این کارو با من میکنی..میدونم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دستم به دامنت...رهام نکن&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>آرام</author>
      <comments>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/comments/333440/8667039/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333440.post-8667039</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 06:45:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>.........</title>
      <description>&lt;p&gt;انگیزه ای واسه نوشتن ندارم..زود میرم سر اصل مطلب..هفته پیش بالاخره از دکتر پاک روش وقت گرفتم و با آقای همسر رفتیم پیشش و یک روز کامل علاف شدیم...بگذریم که چه اتفاقهایی اون روز افتاد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دکتر فقط واسمون آزمایش نوشت و کلی هم به همسر بیچاره غر زد که از موبایل و کامپیوتر استفاده نکنه..فکر کرده عهد تیرکمون شاهه..اه دوستش نداشتم اصلا ):&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا ازت خواهش میکنم کمکمون کن....................................................................&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>آرام</author>
      <comments>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/comments/333440/8590447/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333440.post-8590447</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Dec 2011 11:57:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>..وباز هم محرم</title>
      <description>&lt;p&gt;.....و باز هم محرم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال محرم برام یه جوره دیگه است..یه رنگ دیگه است..رنگ محرم همیشه برام سیاه بود اما به نظر من محرم رنگ ندارد ..هیچ رنگی..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر رفته باشی کربلا ..اگر رفته باشی خیمه گاه.. و با تمام وجود صدای ناله های طفلان امام حسین رو از در و دیوار اونجا شنیده باشی ...خیمه عباس و زینب رو دیده باشی ..تو هم میفهمی محرم رنگ ندارد ..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر فرات رو دیده باشی..و عظمت و پر آبی اونو درک کرده باشی...آن وقت میفهمی کنار نهر آب سر تشنه بریدن به چه معناست...آن وقت است که جان دادن هم برای لبان تشنه فرزندان امام حسین کم است........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا حسین... پارسال شب تاسوعا... در راه زیارت فرزند رئوفتون امام رضا...تمام مسیر تهران تا مشهد رو اشک ریختم و ازتون میخواستم به من عنایتی کنید تا من هم طعم شیرین مادر بودن رو بچشم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...و اما امسال.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرچه که من هنوز مادر نشدم ..اما دلم کربلایی شد...روحم کربلایی شد..و جانم به فدای حسین و عباس و زینب و..........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و امسال باز هم شب تاسوعا..باز هم مشهد..باز هم اشک و گریه و ناله..باز هم التماس برای پاک شدن..التماس برای مادر شدن..التماس برای..........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>آرام</author>
      <comments>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/comments/333440/8411927/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333440.post-8411927</guid>
      <pubDate>Sat, 26 Nov 2011 06:47:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلم برات تنگه عزیزم</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام عزیزکم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی وقته برات چیزی ننوشتم...کلا نمیخواستم دیگه بهت فکر کنم ..میخواستم بی خیالت بشم ..فکر میکنم هرچی بیشتر التماست کنم تا بیای بیشتر ازم دور میشی...ولی دیگه دلم طاقت نیاورد و اومدم باهات حرف بزنم ..میدونی مامانی &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(یعنی میشه به روز بیای و بهم بگی مامانی؟؟؟)&lt;/span&gt; دیروز رفته بودم خرید ..چون کسی باهام نبود خیالم راحت بود اول یه خورده رفتم لباس بچه ها رو ببینم ..همین طور که لباسها رو میدیدم و تو رو توش تجسم میکردم تو خیالم تو بغلم فشارت میدادم .. یه پسر بچه کوچولو پشت سرم صدام میکرد مامان مامان برگشتم نگاش کردم مثل فرشته ها بود منو با مامانش اشتباه گرفته بود چشام پر اشک شده بود بهش لبخند زدم و تا میخواستم دستاشو بگیرم مامانش اومد بغلش کرد و رفت...دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم و سریع از مغازه اومدم بیرون...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میبینی عزیزم چی به روزم آوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی اشکالی نداره اگر سهم من از زندگی اینه.. منم راضیم به رضای خدا..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودت از خدا بخواه تا بیای پیشم ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا هرچه بیشتر زمان میگذره بیشتر عاشقت میشم چون بیشتر میشناسمت..خدایا گلایه های دلمو به حساب ناشکری نذار که من هرچه دارم از تو دارم یا ارحم الراحمین..خدایا فقط ازت میخوام بیش از پیش بهم صبر بدی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/post/51</link>
      <author>آرام</author>
      <comments>http://roozhaye-entezar.persianblog.ir/comments/333440/8307718/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-333440.post-8307718</guid>
      <pubDate>Thu, 10 Nov 2011 11:35:24 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
